X
تبلیغات
سراب سکوت
قالب وبلاگ

سراب سکوت

خر محسنی دوست دارم

[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 12:48 ] [ silentboy ]

از امروز سراب سوکوت احیا می شود

[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 14:18 ] [ silentboy ]

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 15:9 ] [ silentboy ]
 

کودکی هایم اتاقی ساده بود...

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی، ساده بود...

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود...

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 15:3 ] [ silentboy ]

تصمیم......

 

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

 تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا  هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

 باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

 مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 15:1 ] [ silentboy ]

دیشب خواب دیدم كه ماه به گل سرخ كنار طاقچه ،شبنمی از شیفتگی دل خسرو عطا كرد.دیشب خواب دیدم ساحل ،مواج دریا را تنگ در آغوش خود كشیده.دیشب خواب دیدمكه ستاره چشمك زد بر شهابی سرخ رنگ.خواب دیدم كه پروانه خجل شد از رویش گل.در جاده ی پاییزی ذهنم نوری است.صبحگاه فهمیدم كه دیشب درون قلبم غوطه ور بوده ام!

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 15:0 ] [ silentboy ]
تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

از برای گفتنت باید که مولانا شوم





[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 14:59 ] [ silentboy ]

 همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد،  

همیشه دستهایی بود  که دستهای سردم را گرم میکرد

همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد،  

همیشه چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد

همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ، همیشه احساسی بود که مرا درک میکرد

حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند  

و نه طبیبیست که مرا درمان کند

همیشه دلتنگی بود و انتظار ، همیشه لبخند بود و به ظاهر یک عاشق ماندگار

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، حس و حال من مثل گذشته نیست

امروز دیگر مثل همیشه نیست ، من هم طاقتی دارم ، صبرم تمام شدنیست

شاید اگر مثل همیشه فکر کنم ، هیچگاه نخواهم توانست فراموشت کنم

همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ،

همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد

آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ،  

بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!

آری عشق های این زمانه همین است ، زود می آید و زود میگذرد...

تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ،

تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم

همیشه کسی بود که به درد دلهایم گوش میکرد ،

همیشه کسی بود که اشکهایم را از گونه هایم پاک میکرد ،

اینک من مانده ام و تنهایی ، ای یار بی وفای من کجایی ؟

یادی از من نمیکنی ، بی وفاتر از بی وفایی ، بی احساستر از تنهایی

دیگر نمیخواهم همیشه مثل گذشته باشم ، میخواهم آزاد باشم ،

میخواهم دائما پیش خودم بگویم که تا به حال کسی مثل تو را در قلبم نداشت

 

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 11:49 ] [ silentboy ]
سخته به کسی که برای بار اول میبینیش بگی دوسش داری
انقدر سخت که خیلی از آدم ها نمیتونن این کارو بکنن
وشاید خیلی ها ابراز علاقه هاشون رو پنهان میکنن
تازه وقتی اونی رو که دوست دارن از دست میدن پشیمون میشن که چرا بهش نگفتن
من که به وقتش گفتم دوسش دارم
اما اون تحمل نکرد
هیچی رو تحمل نکرد
خیلی چیزا هنوز برام مبهمه
اینکه چرا رفت
اونکه می خواست بره چرا این جوری رفت؟
چرا دروغ گفت؟
بعضی وقتا فکر میکنم نکنه من بد بودم.
خوب من بد بودم حالا چرا انقدر بد؟
چرا وقتی رفت و منو با اون همه خاطره تنها گذاشت که برا  از بین بردنشون باید خودمو از بین می بردم؟
زخم خیلی خوردم
از همه کس
اما زخم این یکی کاری بود.روز به روز داره قلبم رو از بین میبره.میدونم و مطمئنم بر میگرده.
اما وقتی که دیگه خیلی دیر شده
میدونه دوسش دارم.میدونه منتظرشم.میدونه برا دیدنش
برا خندیدنش
برا حرف زدنش
دلم شد یه ذره
خوش به حالش که به این چیزا فکر نمیکنه
خوش به حالش که اون همه خاطره هر روز جلو چشاش رژه نمیرن و داغ دلش رو تازه نمیکنن
ففقط خدا کنه همیشه خوشبخت باشه همین
و دیگه .............
 
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 3:0 ] [ silentboy ]
غمی غمناک
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است
.
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 1:14 ] [ silentboy ]

چه میكردی.........

 

من نه بر می گردم

نه جایی می روم

من فقط شبیه شما

شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم  

و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم

که جز زل زدن ،

به جدایی من از ما

کاری از دستشان ساخته نیست  

چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

 

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

 

تو بودی چه میكردی؟

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 14:38 ] [ silentboy ]
دیگه می خوام از کسی بنویسم که هرگز تنهام نمیذاره

از هیچ کس و هیچ چیزی نمی ترسه

پای همه حرفاش میمونه

چشاشو نمی بینم ولی میدونم اگه میدیدم پور از مهربانیه

از ته دل دوسم داره حتی شاید بیشتر از من که اونو دوسش دارم

کسی که واسه بدست آوردن همه کسم التماسشو کردم ولی اونو به من نداد ولی اونو به من شناسوندش

کسی که ازش خواستم مراقب عشقم باشه

کسی که الان جز اون کسیو ندارم نمی خوامم داشته باشم

خدا دوست دارم...

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 3:45 ] [ silentboy ]
گریه .........

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 22:58 ] [ silentboy ]
خداحافظ  ...چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست

.ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن.تماشا کن...

دروغین بودم از دیروز.مرا امروز تو حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند .مرا با خود رها کردند.همه خود درد من بودند.گمان کردند که همدردند...

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما.همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها...

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 10:1 ] [ silentboy ]
قديما يك پينه دوز بود  دلا رو وصله ميكرد
دلاي پاره پاره ؛چروكيده ؛ پر غم و درد
مرد پيچاره رو با درد و غم آميخته بودن
واسه تعمير ؛ دلا رو دور و برش ريخته بودن
غصهء كهنه  تو يك دل مثل يه سنگ شده بود
يه دلي  وصله ميخواست، اون يكي  تنگ شده بود
يه دلي برق و جلاش پاك شده بود
يه دلي آرزوهاش خاك شده بود
يكي سوراخ بود و خون چكه ميكرد
بسكه پر شور ميتپيد ؛ رگهاشو صد تكه ميكرد
*يكي از داغ غمها سوخته و تاول زده بود*
اما يك دل ديگه هيچ چاره نداشت
كه بشه باز روي اون وصله گذاشت
پاره و سوخته و تاول زده بود
واسه وصله اش ديگه هيچ چاره نبود
بريد آنرا و نمود وصله ی جاي دگر
كرد ترميم از آن دل همه دلهاي دگر
گرچه آن دل زميان رفت و ز هستي واماند
بر دل هر كس از آن دل اثري بر جا ماند
هر كه دلباخته تر مهر كسان بگزيند)
(پارهء دل شده، بر قلب همه بنشيند
[ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 0:9 ] [ silentboy ]
من و مترسک وکلاغ

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 23:53 ] [ silentboy ]
 

یه روزایی هست تصمیم خودتو میگیری...خیلی محکم و قاطع پشت میکنی به کسی که

روبروت وایستاده....چشم میدوزی به آینده ای که اون دور دورا منتظرته..قاطع و محکم

 میگی خداحافظ و میری...میری ...میری...میری... همینطور فاصله میگیری ...توی راه

بزرگ میشی... احساست هم بزرگ میشه...عقلت هم بزرگتر میشه...شکم در میاری...

موهات میریزه....چهره ات عوض میشه....عوض میشی...احساستم عوض میشه....

گاهی شکل یه بچه میشه...گاهی شکل یه گردن کلفت سنگدل....عقلتم گاهی سبک

میشه...گاهی سنگین...میری...میری...میری...انقدر که فکر میکنی چیزی نمونده به آخر

 دنیا ....به دور ترین نقطه از جایی که شروع کردی به رفتن...اونوقت...خیلی اتفاقی...

خییییییییییلی اتفاقی میبینی کسی که یه روز پشت کردی بهش و گفتی خداحافظ

روبروت وایستاده...با همون حس با همون حال!...انگار نه انگار که هفت سال! هفت سال

از اون لحظه گذشته!....

پ.ن: حکمت گرد بودن زمینت دیگه چیه خدایاااااااااااا؟!
[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 23:48 ] [ silentboy ]

مرگ من نزدیک است

رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من دست در دستم

 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست

تا آخر زمین گردش می کند

مرگ من آواز چکاوک است

در کوچ زمستانی

مرگ من دشتی است

به وسعت ابدیت

مرگ من سراسر خون است

از فرق شکافته فرهاد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از غروب خورشید سرخ است

مرگ من حسرت رسیدن است

مرگ من ابتدای ازل نیست

و انتهای ابدیت هم نخواهد بود

مرگ من تنفس ماهی است

در خفگی حوض

مرگ من ستاره ای است

در آسمان هفتم

مرگ من بر روی شانه ام

آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است

مرگ من آغازی بر رسیدن بهار

در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست

مرگ من بال پروانه نیست

که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد

مرگ من بید مجنون نیست

که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد

مرگ من شیون ندارد

مرگ من شیرین است

اما هیچ فرهادی عاشق ندارد

مرگ من لیلی است

اما هیچ آواره مجنونی ندارد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از پشت صبح پیداست

مرگ من در طلوع آسمان پیداست

مرگ من از پشت بال پروانه پیداست

مرگ من در آیینه چشمانم پیداست

در صدای جویبار پیداست

در صدای دریا پیداست

در سکوت کوه پیداست

در هاله ماه پیداست

مرگ من نزدیک است

مرگ من فرداست

فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره

ستارگانش همه خورشید

خورشیدش همه دریا

دریاهایش همه صحرا

صحراهایش همه سراب

سرابهایش همه حقیقت

حقیقتش همه فردا

و فردایش خواهد رسید

مرگ من نزدیک است

مرگ من با طلوع خورشید می رسد

با صدای پای نسیم می رسد

مرگ من زمانی خواهد رسید

که همه چشمان عاشق باشند

و همه کویرها پر از شقایق باشد

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

می فهمم که با طلوع فردا

مرگ من نزدیک است

[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 23:21 ] [ silentboy ]
یه روز عشق از دوستی پرسید تفاوت من وتودرچیست؟

دوستی گفت :من دیگران راباسلامی آشنا می كنم تو بانگاهی

 من آنان را با دروغ جدا می كنم تو بامرگ

[ پنجشنبه دوم دی 1389 ] [ 23:44 ] [ silentboy ]

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که

  دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته

 آه

 ميکشيم

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 23:43 ] [ silentboy ]

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم , موقعي كه نگات كردم

 ترسيدم باهات حرف بزنم , موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت

 كنم , موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم , حالا كه عاشقت شدم

 ميترسم از دستت بدم

[ یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ] [ 23:43 ] [ silentboy ]

عاشقم ، سوخته ام ، وابگذارید مرا

                                         لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا

سرونشت من و دل به سر و سامانی بود

                                         به قضا و قدر اینجا بگذارید مرا

 عاقلان ، راه سلامت به شما ارزانی

                                          من که مجنونم و رسوا بگذارید مرا

خسته و کوفته از شور و شر زندگی ام

                                           یک دم آسوده و تنها بگذارید مرا

تلخکامم که به غمخواری من بنشیند

                                          شاد از آنم که به غم ها بگذارید مرا

دل دیوانه عاشق نشود پند پذیر

                            بهتر آن است به خود وابگذارید مرا

[ دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ] [ 23:41 ] [ silentboy ]

تصمیم......

  هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

 تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا  هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

 باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

 مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...

[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 11:59 ] [ silentboy ]

عجب روزگاری شده دهقان فداکارپیر شداز فلاکت ریل های اهن را می دزده چوپان دروغگو عزیزشده شنگول ومنگول گرگ شدن کوکب خانم حوصله مهمونی نداره تصمیم کبری عوض شده کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه روباه وکلاغ دستشون تو یه کاسه است حسنک گوسفندها شا ول کرده رفته یه شرکت ابدارچی شده شیرین خسرو وفرهاد را پیچونده رفته با دوست پسرش اسکی روی کوه قاف ارش کمانش را فروخت یه اسلحه خرید باهاش بانک میزنه اینجارا شطرنجی کنید .... نگیر اقا ... نگیر بد اموزی داره ....چیه....این رستمه و سهراب هستند اسباشون را فروختند موتور خریداند می رن کیف قاپی کاوه اهنگر سیخ و سنگی شده ضحاک مار فروشی بازکرده فردوسی شاهنامه ۲ را به صورت کاست زیر زمینی ارائه کرد و البوم جدیدش با ساسی مانکن به اسم ۶،۹ حماسی به زودی می اید ....اه این همه قهرمان مردند .....و جای انها این بودکه دید ....چه بلایی سر ما امده

[ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 14:18 ] [ silentboy ]
من تورا می خواهم تورا...
من آن دستان سرد را می خواهم
من آن نگاه گرم را می خواهم
من آن لپ های گرد را می خواهم
من آن چشمان منتظر را می خواهم
من آن خنده های ناز را می خواهم
من آن زنگ زدنها و فرار کردنها را ی خواهم
من آن قدم زدنها را می خواهم
من آن هندوانه خوردنها را می خواهم
من آن تنبیه کردنها را می خواهم
من آن شیطنتها را می خواهم
من تورا می خواهم تورا...
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 9:40 ] [ silentboy ]
بعضی اوقات آدم یه چیزایی رو از دست می ده که حفره  باقیمونده ازش با هیچ چیزی پر نمی شه...
فقط با یه چیز می شه پرش کرد. میدونی اون چیه؟؟؟
اون مرور خاطراتشه. می دونی این مرور کردن چه حکمی داره؟
مثل قرص احیا می مونه. چند مرتبه بیشتر نمی شه ازش استفاده کرد.
بعدش...
باید منتظر باشی..
انتظار خودش اون حفره رو بزرگتر می کنه.
اینقدر پیش می ری که تمام وجودت می شه حفره.
حفره جای خالی یه عزیز.
یه لحظه فکر کن... فقط یه لحظه
اون عزیزی که واسه تو عزیزه اگه توهم واسش عزیز بودی نمیذاشت کارت به اینجا برسه.
ولی بازم واسم عزیزه. دوسش دارم.
سعی کن هیچ جا پشت سرت حفره ای درست نکنی. چون مطمئن باش خودتم یه روزی حفره می شی.
[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 23:39 ] [ silentboy ]
 
« درون من جایی است که تنها در آن زندگی میکنم »         جبران خلیل جبران

 

تنهایی گلیمی نیست که زیر پای هر کسی پهن کنی...پنهانش میکنی تا تاراج

نشود...گلیمی تا خورده در پستویی تاریک....ذهنت که مور مور شد تازه میفهمی 

مور  ذره ذره ،تار به تار،پود به پود گلیمت را جویده است...وحالا این تویی با گلیمی

که نمیتوانی زیر پای ناکسی پهن کنی چه رسد به کسی!

 

[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ 23:37 ] [ silentboy ]
 .....

 من از نهایت شب حرف میزنم،من از نهایت تاریکی حرف میزنم،اگر به خانه من آمدی،برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

 

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت،کاش میشد اندکی بهتر نوشت،کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی،داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 16:58 ] [ silentboy ]
عشق قانونی ندارد

گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها٬یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان هست، نه کسی آن پائین آغوش باز کرده ما را بگیرد. از چشم هم می افتیم و هرچه فکر می کنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم.

قانونی نیست. بیخود کتابهای جیبی خوش رنگ و لعاب روی میز اول کتابفروشی را نگاه نکن که خیلی زیاد هم شده اند. دروغتر از کتابهایی که وانمود می کنند برای عشق قوانینی کشف کرده اند وجود ندارد!

نفیسه مرشد زاده

[ چهارشنبه پنجم آبان 1389 ] [ 16:35 ] [ silentboy ]

راه ِبی بازگشت...  

اسب هابه زحمت ازخانه وکاشانه ای که باآن انس گرفته اند،دل میکنندوسگهاهرگز.امابه زحمت ممکن است دردل سوخته ی مردی که ازهمه چیزدل بریده برای آنچه درخانه جامیگذاردمختصرمحبتی یافت.سفردرچنین جاده های غم انگیزِگردملال گرفته ای برای هربه قهررفته ای بایدباخیال بازی دردناکی بگذردکه تصورش بیشترشبیه روخوانی داستانهای دلهای پرخون است که ازبُرزدن اوراق زندگی گذشته حاصل میشود.شایداندیشیدن به اینگونه راه ها،ازهمان آغازگاه مارابااین سوال مواجه کندکه:

"چه دردل وجان وروح مسافرمیگذشته؟

دورازذهن نیست اگرباورکنیم:"آنچه براومیگذشته کافی بوده تاقلب ِخون چکانش درچنگال خاطره هاطپش نامنظمی داشته ونمیگذاشته ماههاخواب به چشمان خونبارش راه یابد.اگرکسی بتواندبه چنین خاطراتی دست یابدبدون تردیدبه شورانگیزترین داستانهای ناگفته ونانوشته ی آدمی دست خواهدیافت.من کسی رانمیشناسم که به همه ی ابعادفاجعه

[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 23:22 ] [ silentboy ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب